فریب شیطان زینت می دهد و به طمع می اندازد . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :10
بازدید دیروز :20
کل بازدید :26030
تعداد کل یاداشته ها : 33
93/8/10
11:24 ص
موسیقی
مشخصات مدیروبلاگ
 
محوعلیشاه[0]
درصورت مشاهده ایرادات شرعی و فقری اعلام فرمائید تا اصلاح گردد

خبر مایه

هوحق یاعلی مدد

اَلحَمدُ لله الّذَی جَعَلَ کَمالَ دینهِ وَتَمامَ نِعمَتِهِ بِوِلایَةَِ اَمیرِالمُؤمِنینَ عَلِیّ بنِ اَبیطالِبٍ عَلَیهِ السّلامُ

ای محو راه گشته ، ازمحو هم گذرکن            چشمی زدل بر آور ، درعین دل نظرکن

دل آینه ست چینی ، با دل چو همنشینی          صد تیغ اگر ببینی ، هم دیده را سپر کن

دانم که برشکستی ، تو محو دل شدستی         درعین نیست هستی ، یک حمله دگر کن

چون شد گرو گلیمی ، بهر دُر یتیمی             با فتنه عظیمی تو دست درکمر کن

از ما نماند برجا جان از جنون وسودا           ای پادشاه بینا ، ما را زخود خبر کن 

ای شاه هرچه مردند،رندان سلام کردند          مستند ومی نخوردند،آن سو یکی گذر کن

 

جان خواهرظهرعاشورا عید اضحای من است

نوبت قربانی و تصد یق رویای من است

روز سودای من است   روز سودای من است

برسرم جز شور وصل طلعت دادار نیست

عاشقم من عاشقان را دل بغیر یار نیست

جز باویم کارنیست      روسوی اغیار نیست

سالک عشقم شهادت کاس اوفای من است

روز سودای من است   روز سودای من است

سرنخواهد آنکه مست باده اسرار شد

از جهان بگذشت محو و واله دیدار شد

مظهر انوار شد      برسر ایثار شد

شیرحقم بزم عاشورا دشت هیجای من است

روز سودای من است   روز سودای من است

عاشقم من عاشقان را با سروبا تن چه کار

سر که اندر راه حق نبود کجا آید به کار

باسر وسامان چه کار    یا که را گردد نثار

بر دلم غم ز انتظار ظهر عاشورای من است

روز سودای من است  روز سودای من است

عزم میدان دارم و اینراه منهاج من است

بحرعشق یارم و این رزم امواج من است

قتل معراج من است    مرگ مدراج من است

شام هجران نیست  لیل اسرای من است

روز سودای من است   روز سودای من است

بر براق عشق چوعاشورا شود گردم سوار

گر شود از نوک پیکان قلب پاکم زخمدار

سوی میدان رهسپار    صبر کنایدل فگار

کومقام قاب قوسین اوادنای من است

روز سودای من است   روز سودای من است

گرتو اندر قتلگه بینی مرا با جسم چاک

با تن مجروح اندر آفتاب تابناک

جان سپارم روی خاک     وزعطش گردم هلاک

لطمه برصورت مزن کو بیت الاقصای من است

روز سودای من است   روز سودای من است

چوبه محمل مکن رنگین تو از خون جبین

چون سرم با ریش خونین بنگری بر نی مکین

ای بتول دومین     جلوه گر چون بدر کین

آیه قرآن روان از لعل زیبای من است

 روز سودای من است   روز سودای من است

می نهد اندر تنور گرم خود خولی سرم

لمعهَ نوری پدید آید ز روی انورم

برسر خاکسترم     وزجبین اطهرم

چون خدا را مظهرستم این تجلای من است

روز سودای من است   روز سودای من است

زنده سازم قلب راهب چون ز دیرش بگذرم

بگذرد از کیش خود چون گوش دارد از سرم

جا دهد درمنزلم      شرح حال مضطرم

من مسیح دیرم این احیای موتای من است

حبذا زان دم که گردد در ره وصل خلیل

این سر انور که بود او را بفرمان جلیل

زینت افزای نخیل    مهد جنبان جبرئیل

من کلیم اللهم واین طور سینای من است

روز سودای من است   روز سودای من است

خارجی گر نام من خوانند در شام خراب

غم مخور کاندر ره ترویج دین جد وباب

شامیان از شیخ وشاب    این خطاب مستطاب

عارنبود بلکه از اسماء حسنای من است

روز سودای من است   روز سودای من است

من به همراه توهستم خواهرا در این سفر

توبپا اینراه کوبی من زپی با کروفر

دارم از حالت خبر    راه پیمایم بسر

آفتاب رهنمایت نور سیمای من است

روز سودای من است   روز سودای من است

کودکانم را اگر بینی اسیر سلسله

صبر بنما از رضای حق مکن خواهرگله

درفغان و ولوله     حلم دار و حوصله

کاین مصیبت از ازل تشریف والای من است

روز سودای من است   روز سودای من است

چون روی اندر خرابه کودکان را یار باش

گنج در ویرانه باشد خواهرا سر شار باش

خرم از این کار باش    در غم بیمار باش

کو ولی الله و از امثال علیای من است

روز سودای من است   روز سودای من است

گرسخن گوید سرم در مجلس شوم یزید

در حضور خلق از ظلم و ستمهایی که دید

زیر چوب آن پلید     ای حسینی را امید

جامه اندر تن مدر هنگام شکوای من است

روز سودای من است   روز سودای من است

 


  
  

 

                                             «هوحق»  

 

 مه چو بی این ابر بنماید ضیا                   شرح نتوان کرد ز آن کار وکیا  

پس چو آهن گر چه تیره هیکلی                 صیقلی کن صیقلی کن صیقلی

صیقلی را بسته ای ای بی نماز                 و آن هوا را کرده ای دو دست باز

عقل از بند هوا چون وا رهد                      روی وجهت سوی علیین کند

باز شدن سینه یعنی رفع حجابهای نفسانی  ، (رب اشرح لی صدری ) پروردگار سینه ام را گشاده گردان ، (شرح الله صدره للاسلام )  کسی که خدا سینه اش را برای پذیرش اسلام گشاده کرده .

اسلام به معنی تسلیم حق شدن و بندگی را گردن نهادن واز سرکشی دوری گزیدن نه من که مسلمانی از پدر به ارث برده و قدرش نمی دانم .

بین سینه وسر یعنی پای دل وسردل ، فاصله دو پایه پرگار مذکورعرفای علیه الرحمه اگر با مجاهدت و پرهیز وتقوا کم شود یعنی سر به دل نزدیک شود روشنایی حاصل میگردد ودرک معرفت میشود .

دوران سر پرگار قوس صعودی و نزولی یعنی تجربیات متضاد دنیا را طی نموده و چرخ وفلک  به نقطه اول رسیده و دایره را کامل ،

دور دوم بداخل قوس رفته ودایره دیگردر مجاورت آن دایره به مرکز دایره که پای دل است نزدیکتر میشود رسم دیگر می کند . هردایره اصل ونتیجه صیقل است . بدرون رفتن قوس درک مفاهیم .

تا از این گرداب دوران وارهی                    بر سر گنج وصالش پا نهی

جور دوران و هر آن رنجی که هست             سهلتر از بعد حق و غفلت است

آن معیت کی رود در گوش من                     تا بگردم گرد دوران زمن

 چون سفر ها کرد وداد راه داد                    بعد از آن مُهر از دل بر گشاد

حضرت حق تعالی روز الست که آب معرفت برخاک شوره ما زدند ، ما را با تاج کرمنا مفتخر جن وملک فرمودند .  

 ما را در بندگی خود میثاق گرفته وبه معرفت خود دعوت نمودند . ما با قبول وسمعا ومتاعا بلی گفتیم

 جرعه ای چون ریخت ساقی الست            بر سر این شوره خاک زیر دست

جوش کرد آن خاک و ما زآن جوششیم        جرعه ی دیگر که بس بی کوششیم

 تا سحر جمله ی شب آن شاه عــلی            خود همی گوید الستی و بلــی

آدم ابولبشر لحظه ای در خود نگریست در خود حق را بوضوح دید و به حضرت حق تعالی بلی گفت ،

ولحظه ای به خود نگریست خود را حق دید و درکرامت خود وتاج خود نگریست وسجده فرشتگان او را که به اطاعت حق انجام میدادند دید ، اطاعت نیاموخته و تکبر و منیت بجا آورد ، لا تقربا هذا الشجر ، واز خوشه گندم مصرف وخور وخواب وشهوت را دنبال نموده و از شجره طیبه ولایت  دور شد . ما در پشت پدرمان با اوبودیم

 تو زکرمنا بنی آدم شهی                         هم به خشکی هم بدریا پا نهی

آمدیم اکنون به طاووس دو رنگ                کاو کند جلوه برای نام وننگ

 در خود نفس پروریده و درلانه آن ابلیس را مسکن فراهم نمودیم . ما در وجود خود که به ما ارزانی فرموده بود آن کریم نورالهی را دیدیم به خورشید ربهم به میثاق  قالو بلی نماندیم ، وتا اینجا آمدیم که راجعوان بس دشوار وتا نگردیم ارغنون محال می باشد .

پس عدم گردم عدم چون ارغنون              گویدم که انا الیه راجعون

هین بیا زین سو ببین کاین ارغنون           می زند یا لیت قومی یعلمون

خوش براقی گشت خنگ نیستی                سوی هستی آردت گر بیستی  

 راهی بجز اطاعت از حق و اولیا ی او با این تاج وخرقه وعبا از خاک به افلاک  گشوده نیست که صراط مستقیم است .

کردشان آن جا برهنه و زار و خوار             سالها بگریست آدم زار زار

لیک آدم چارق و آن پوستین                     پیش می آرد که هستم من زطین

بلی نگویم به نفس اماره بسوء . ان انفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربی . نفس قطعا به بدی امر می کند مگر خدا وند حفظ نماید .

هین مدو اندر پی نفس چو زاغ              کاو به گورستان برد نه سوی باغ

نفس زین سان است ز آن شد کشتنی       اقتلو انفسکم گفت آن سنی

نفس نمرود است و عقل جان خلیل          روح در عین است و نفس اندر دلیل

گاو نفس خویش را زو تر بکش              تا شود روح خفی زنده و بهش

باید اول خود را شناخت نفس خود را شناخت سپس روح خود را ازپس نفس به تجلی واداشت با زندگی بی عیب ونقص و زیبا یوسف را از چاه و یونس را از شکم ماهی بدر آورد .

چون شدی زیبا بدان زیبا رسی               که رهاند روح را از بی کسی

این جهان دریاست و تن ماهی و روح       یونس محجوب از نور صبوح

گر مسبح باشد از ماهی رهید                 ورنه در وی هضم گشت و ناپدید  

روح خواهی جبه بشکاف ای پسر           تا از آن صفوت بر آری زود سر

هست صوفی آن که شد صفوت طلب         نه از لباس صوف و خیاطی و دب

نفس او میرست و عقل او اسیر              صد هزاران مصحفش خود خورده گیر

علم گفتاری که آن بی جان بود               عاشق روی خریداران بود

مراتب نفخه الهی در وجود انسان که در همراهی با نفس تجلی نموده که آن ودیعه حضرت حق سبب بازگست انسان به مبدا آفرینش میگردد در تعاریف مختلف با عناوین متفاوت ذکر گردیده است .

روح چون من امر ربی مختفی است        ر مثالی که بگوییم منتفی است

چون نفخت کار وهاب آمده است           روح را باش آن دگر ها بیهوده ست

روح همچون صالح و تن ناقه است        روح اندر وصل وتن در فاقه است

عیسی روح تو با تو حاضر است           نصرت از وی خواه کاو خوش ناصراست 

خورشید نور افشان روح در آسمان چهارم معرفت پرتو افشان و آنجا مرکز دل عارفان با صفا واز کدورت بدور و جایگاه جلوس حضرت عیسی ناصری و آنرا نام ملکوت اعلی و رسیدن به آن تمنا ی تمام انبیا و درنوردیدند آنرا خاتم انبیا واوصیا و معصومین صلوات الله .

نردبانش عیسی مریم چو یافت              بر فراز گنبد چارم شتافت

جست عیسی تا رهد از دشمنان            بردش آن جستن به چهارم آسمان

پهلوی عیسی نشینیم بعد از این           بر فراز آسمان چارمین

پس فلک قشر است و نور روح مغز     این پدید است آن خفی زین رو ملغز

جسم ظاهر روح مخفی آمده است        جسم همچون آستین جان همچو دست

چون که وقت مرگ آن جرعه ی صفا    زین کلوخ تن به مردن شد جدا

آنچه می ماند کنی دفنش تو زود         این چنین زشتی بدان چون گشته بود

چه می گویم حدیث عالم دل               تو را ای سر نشیب پای درگل

جهان آن تو و تو مانده عاجز             زتو محروم تر کس دیده هرگز

حاج محمود دیگر حرفی نزد و ساکت ومتفکر در گوشه ای خوش منظره نشسته و احمد در کنارش بود 

هفته ای گذشت طبق قرار همدیگر را دیدند حاج محمود آغاز گفتن نمود .

 روح را باشیم به دیگر ها نپردازیم که فراتر از روح انسان در چرخ پنجم آسمان عقل می باشد که اهل د ل و خاصان حق از اولیاء الله  بعد از گذراز ملکوت حق تعالی به آن میرسند .

باز عقل از روح مخفی تر بود             حس سوی روح زو تر ره برد

اهل دل که از خود چیزی ودنیای خود چیزی در پیش به جا ندیدند و فقط حق را رب اعلی  می بیند ومی شناسد . در جبروت حضرت باری دل را به جان می سپارند ، دل که بی کدورت شد و نفس که خود تیره گی دل را سبب گردیده بود تلطیف گردیده و نورانی شد ، دل مانند آیینه تمامی نور جان را به نفس میرساند . نفس دیگر خود را مستقیم به عقل سپرده و از او اطاعت می نماید . تمامی طی مراحل سلوک و سیر الی الله  با جذبه عشق به سوی حق به پیش می رود که خود داستانی دارد .  

نام احمد جمله نام انبیاست                 چون که صد آمد نود هم پیش ماست

عقل احمد از کسی پنهان نشد            روح وحیش مدرک هر جان نشد

روح وحی از عقل پنهان تر بود          زآنکه او غیب است او زآن سر بود  

روح وحی می باشد در هفتم طبق در نزد جانان ، نفس را باید رسانیدن به دل ، بعدش دلها را به جان و جان به جانان ،همچنان نور احد محمود و پس احمد وبعدش شد محمد (ص) یا مثالی چون علی عالی اعلاء امیر المومنین را . 

بهراین گفت آن رسول خوش پیام         رمز موتوا قبل موت یا کرام

همچنان که مرده ام من قبل موت        زآن طرف آورده ام این صیت وصوت

پس قیامت شو قیامت را ببین            دیدن هر چیزرا شرط است این

 تانگردی او ندانی اش تمام               خواه آن انوار باشد یا ظلام

عقل گردی عقل را دانی کمال           عشق گردی عشق را دانی ذبال 

 گفتمی برهان این دعوی مبین       گر بدی ادراک اندر خورد این 


  
  

هوالحق 

  حاج محمود که خیلی سرحال شده بود به احمد که مانند جسمی بی روح مبهوت در کنارش راه میرفت گفت بس است دیگر جایش نیست دل لبریز است وحوصله تنگ . در ملاقات بعدی در همان اطراف و محل احمد درخصوص دشواری راه در میان حرفهایش اشاره ای  گذرا نموده و رد شد . حاج محمود جوابش داد

 مولای روم میگوید

از دل و از دیده ات بس خون رود            تا زتو این محجبی بیرون رود

بی حجابت باید آن ای ذولباب                 مرگ را بگزین وبردر آن حجاب

شیخ بهایی نیز نظرش همین است

گر قدم در رهی نهی ای همچو مور         ازسر مویی بگیرندت بزور

چون سر مویی محابا روی نیست             هیچ کس را زهره این کوی نیست

شیخ محمود سبستری گفت

  سهل باشد درره فقر و فنا                   گررسد تن را تعب ، جان را عنا

کی بود در راه عشق آسودگی                سر بسر در دست و خون پالودگی

تا نسازی بر خود آسایش حرام               کی توانی زد به راه عشق گام

غیر ناکامی در این راه کام نیست            راه عشق است این ، ره حمام نیست

بیمار در درمان جراحات خود بتهایی موفق نمیشود . پزشک حاذق و جراح باید اورا از غدد عفونی درون خلاصی دهد . داشتن پیری راه رفته وراه دان ونه مدعی ودردنکشیده ودرمان ندانسته لازم است .

برای اهل راه حق پیرراه بوقتش میرسد . حضرت حق او را ماموردستگیری طالب قرار می دهد .

 طالب باید تا رسیدن او خودرا آماده نماید و مقدمات راه را فراهم نماید و به خود مشغول و به زیبا سازی خود بپردازد . طالب یکقدم پیش می نهد و مطلوب ده قدم اورا جذب می نماید

اقرضوالله قرض ده زین برگ تن     تا بروید در عوض دل در چمن

او باید خود را به قله طلب برساند ویا بر لب دریا معرفت تشنه لب بنشیند تا غواص بحراورا که مهیا است باخود بدنبال ببرد .

 نه آنکه فقط در جستجوکسی باشد و درمسیر مدعیان و غولان راه قرارگرفته و همراه گردیده وتباه شود .

این مدعیان در طلبش بی خبرانند           آنرا که خبر یافت خبر باز نیامد

چون بسی ابلیس آدم روی هست            پس بهر دستی نشاید داد دست

شناختن پیر با نور طلب ممکن میگردد و طالبین حقیقی آن بصیرت را داشته و با او همراه میشوند .

قبل از طالب حضرت مطلوب او را خواسته و بدنبالش پیررا روانه می نماید تا اورا مهیا دیدار نماید .

هیچ نکشد نفس را جزء ظل پیر              دامن آن نفس کش را سخت گیر

چون بگیری سخت آن توفیق هوست        درتو هر قوت که آید جذب اوست

دیر گیرد سخت گیرد رحمتش                 یک دمت غایب ندارد حضرتش

در سایه عنایت پیری راه دان و متصل بحق سختی راه بسیار کمتر و درمواقع بسیار دشوار ومسیر نفس گیر پیر به عنایت الهی مرید را با حالتی غیر طبیعی وبا جذبه ومستی عبور داده تاجایی که مرید سختی را احساس نمی کند .

روایت است چون شیخی راه دان با مریدش در سیر آفاق می گشت به جوانی رسیدند که بسیار بیمار بود ونحیف شیخ اورا رسیدگی نمود و پذیرایی ، مریداز شیخ پرسید که بیماری او چیست شیخ پاسخ فرمود او بیمار نیست ودر گذر از فلان مرحله سلوک الی الله است . مرید با نگرانی گفت یا شیخ حقیر کی به این مرحله خواهم رسید . شیخ پاسخ گفت شما ازاین مرحله عبور نموده اید ولی به این موارد دچار نگشته چون هر راهبری به نحوی که خود رفته وراه میداند مرید را همراهی می نماید .

شرح این هجران واین خون جگر            این زمان بگذار تا وقت دگر

گفتن که نفس گل آلود ما را رقم زدند .

گفت والله عالم السرالخفی                 کافرید از خاک آدم   را صفی 

آب را و خاک را بر هم زدی              ز آب وگل نقش تن آدم زدی

آدمی بر خنگ کرمنا سوار                در کف درکش عنان اختیار

هیچ کرمنا شنید هفت آسمان              که شنید این آدمی پر غمان

تا کنت کنزأ ز ستروخفا به بازار شاهد ومشهود رو نمود ، شاهد فراهم وذوقش به احببتُ سرکار وبار نمود ،شاهد چو او گرفت و قدر اوزتفاخر بهاء نبود ، مشغول خود شدو قیمت به مصرفش از خوشه گندم دانه ای بجا نبود .گندم بماند و ستر بماند وخفا بماند ، اعرف نشد فراهم وآدم به جا نبود .

ما همه اجزای آدم بوده ایم                   در بهشت آن لحنها بشنوده ایم

همچو آدم دور ماندیم از بهشت              در زمین رانیم گاوی بهر کشت

این بیان اکنون چو خر بر یخ بماند          چون نشاید بر جهود انجیل خواند

دام آدم خوشه گندم شده                      تا وجودش خوشه مردم شده

حرص آدم چون سوی گندم فزود           از دل آدم سلیمی را ربود

یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس              شد فراق صدر جنت طوق نفس

بود آدم دیده ی نور قدیم                      موی دردیده بود کوه عظیم

زلت آدم ز اشکم بود وباه                     و آن ابلیس از تکبر بود و جاه

تا نفخت فیه من روحی ترا                    وارهاند زین و گوید بر ترا

نفس و شیطان بوده زاول واحدی           بوده آدم را عدو و حاسدی

دوعلم بر ساخت اسپید وسیاه                آن یکی آدم دگر ابلیس راه

فقط اوبود آن تنها و یکتا ، هیچ نوری و ظلمتی هیچ کونی یا مکانی هیچ بودی یا نبودی جزاو نبود . خواست  کس او را ببیند ، یک میل یا اراده الهی . کسی که بکمال او را ببیند به کمال خواهد رسید و دید .

ز هر سوی بیسووهر طرف بیطرف  نورش رفت و باز نگشت وهیچ نبود . فقط او بود وهمه چیز او ، با امر کن پرده راضیته و مرضیه برکشید تا  شش جهت خلق شود از سوی هفتم جهت ، در قاب قوسین او ادنی جای برای کس . با نون نور انورش  پرده منقوش با  میل کلک قلم ، وجود خلقت درشش مرحله و هفت وادی ونه طبق با  مایسترون کشید .

نقش باشد پیش نقاش و قلم                 عاجز و بسته چو کودک در شکم

آدمی را او به خویش اسماء نمود          دیگران را ز آدم اسما ء می گشود  

آدم خاکی زحق آموخت علم                   تا در هفتم آسمان افروخت علم

مصطفایی کو که جسمش جان بود          تا که رحمن علم القرآن بود

اهل تن را جمله علم بالقلم                     واسطه افراشت از بذل کرم

گفتن که آدم با عشق خود زعشق او دور گردیده شد . مشغول خود شدو گندم که دانه اش پندار بود هوا ی نفس و من و های وهوی . شایسته شد کلام اهبطو منها جمیعا ، جملگی فرود آیید

هست مادر نفس و بابا عقل راد              اولش تنگی و آخر صد گشاد

صورت نفس ار بجویی ای پسر              قصه دوزخ بخوان با هفت در

عاقبت بین است عقل از خاصیت              نفس باشد کاو نبیند عاقبت

با دو گمره همره آمد مومنی                 چون خرد با نفس و با اهریمنی

جان آدم ماند با جانان درآن هفتم طبق . نفس اونازل شده بر روی خاک از دل فرود . همره او سایه ای از جان او نامند عقل ،هردوباهم آمدند و احمد و محمود شد .

عقل ضد شهوتست ای پهلوان              آنکه شهوت می تند ، عقلش مخوان

وهم خوانش آنکه شهوت را گداست         وهم قلب و نقد زر عقلهاست

بی محک پیدا نگردد وهم و عقل             هردو را سوی محک کن زود نقل

این محک قرآن و حال انبیا                    چون محک هر قلب را گوید : بیا 

جان احمد در نگنجد در سخن از دل بگو ، پای پرگار دلش در او بود عقل سلیم ، سر پرگارش بود در دست او نفس فهیم . پای دل گر با سردل لا شود الا در یک نقطه قرار . سیر اودرآسمان چهارم دل گردد هردم بر قرار .

نورعالم جان به دل رسیده و آیینه دل اگر مکدر نباشد نورالهی به وجود خاکی انسان میرسد .

لیک صیقل کرده اند آن سینه ها           پاک از آز و حرص و بخل و کینه ها

هر کسی اندازه ی روشن دلی             غیب را بیند به قدر صیقلی

صیقلی کن یک دو روزی سینه را         دفتر خود ساز آن آ ینه را  

   یعنی نور از سینه ودل به سر و فکر میرسد ، طالب اگر در حال پرهیز و مجاهدت باشد فکرش از سینه اش منور میشود ودرک معرفت می نماید .

اهل صیقل رسته اند از بوی ورنگ          هردمی بینند خوبی بی درنگ

 لیک گر آیینه از بن فاسد است                صیقل او را دیر باز آرد به دست   

 سینه از سمت عالم بالا دائما غرق نور واز پایین پوشیده از حجاب ظلمانی و مکدر . مانند روزی که بین خورشید وزمین ابرهای سیاه در آسمان برقرار شده وتاریکی بر طبیعت مستولی میشود و تشخیص ضعیف میگردد .

 

 


  
  
   1   2      >