سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی
مایه بیم (از خدا)، دانش است . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :3
بازدید دیروز :37
کل بازدید :30513
تعداد کل یاداشته ها : 35
93/12/10
6:17 ص
موسیقی

هوحق یاعلی مدد

اَلحَمدُ لله الّذَی جَعَلَ کَمالَ دینهِ وَتَمامَ نِعمَتِهِ بِوِلایَةَِ اَمیرِالمُؤمِنینَ عَلِیّ بنِ اَبیطالِبٍ عَلَیهِ السّلامُ 

شانه کرد او زلف ومن گشتم پریش       نک پریشانم ندانم حال خویش

زین پریشان گفتها درحیرتم                کزچه وباکیست روی صحبتم

        آنچه می گویم من از یا تا الف             قصدعشق است ارچه لفظم مختلف 

       درزبان من ، بیان او نهان                  کیستم تو هم زبان و هم بیان        

         من زخود رفتم تو حرفش دارگوش          شد زیک هی از سر دیوانه هوش    

 من زخود رفتم دلا تا دلبرت                 از غم سودا چه آرد بر سرت  

 


  
  

                                                          هوالحق 

نفس اماره که کل اعضاء وجمله جوارح درفرمان اوست واو فرمانده است ، برسر فرمان حق او کی شود . از پی تبدیل اخلاق و صفات و تصفیه و تعویض وتغییر به صفات حمیده ، از تاریکی بسوی روشنی با نور شریعت راه طی شود . همره وهمراه با نور شریعت وعشق الهی واولیای حق کارحاصل میشود ، نه بفرمان عقل دنیایی و فلسفه و اخلاق باشد ،  بی جذبه حق و نور ایمان راه کی طی شود .

بگذاشته ام مصلحت خویش بدو        گر بکشد و ورزنده کند او داند

تا دل رقم عشق تو برجان دارد         باران بلا بر سر دل می بارد

جانا بسرت کز تو نگردانم روی        گرعشق هزار از این برویم آرد

ازظلمت طبع بنور شرع که در او جذبه حق می باشد . به سراج طریقت که در او سرّ رحمت حق می باشد . ره نمایان شده و نفس اماره تبه می باشد .

طاوس که او جمال با کمالی دارد . بلبل خوش الحان که هزار دستان دارد . طوطی که چه شیرین زبان انسان دارد . اینها نظررحمت حق را شایند ، یا نظارگی حق را پایند . آنها  بر جمال شعله َ شمع جانان ، جانبازی را جز پروانه دیوانه بکار نیایند .  عاقلان جز به نظر کردن ونظاره گی نشایند .

خوب دنیا را تو بشناس و آن رویش ببین . تا نباشی همدم و همراه او بر جایت نشین .گنده پیر عجوزه نو عروس و او غدّار . بی وفا ومهر می باشد و مکّار . ز ابتدای عهد وگردش فلک دوّار . تا انتها و پایان کار روزگار. چندین وچند ها جوانان بُرنای چون نگار . رعنای وزیبا وبانشاط چون لطف نو بهار . به شوهری گرفت آن عجوزه به هزاران ساز وناز . به خاک می سپرد پس از تمتّع ونمی گشت بی نیاز . بایکدست با صورت مهر در آغوش میکشد . بادست دیگرش خنجر قهر رادردلش کشد . هرسر به بالین خود گرفت سر او را برید . هرکسی او شکمش پر بنمود شکم او را درید . هرکه او نوشش داد که بنوش نیشش زد . هرکه او نان وخورش داد نمک بردل ریشش زد . هرکه را همچو ددی گوشت به پیشش افکند . عاقبت پوست ازاوبهر کلاه سخت بکند . هر که را داد کلاهی سر او داد به باد . هر که را او تن وجان داد از مرگ امانش بنداد. هرکس دل خود به مهر دنیا یی بست . مسخره گشت وپشت و پهلوش شکست .

هرآنکس در تو دل بندد ، زهی بر خویشتن خندد      که جز بی معنیی خود را ، چوتو دلدار نپسندد

اگر نوکیسه عشقی را، تو از شومی بدست آری         قباها برتو بر دوزد، کمرها برتو در بندد

اگر تو خود نیی جز جان ، چنان بستاند از تو جان      که یک چشمت همی گرید ، دگر چشمت همی خندد    

مرغان سر بمرتبه َ بازی فرو نیارند . آنها این مقام را بازی شمارند . باز اگر سپید باز است . کجا چون پروانه  جانباز است . باز صیّادی جانشکار است . ولی پروانه را با جان چکارست . باز صیّادیست که صید از او جان نبرد . پروانه عاشقیست که تحفه بمعشوق بجز جان نبرد . مرغ کانجا به پرد . باید که پر نهادن . دیو کانجا برسد. باید که سر نهادن .

جز دست تو زلف تو نیارست کشید          جز پای تو سوی تو نیارست دوید

از روی تو دیده  ام طمع زان ببرید          جز دیدهَ تو روی تو نتواند دید 

اقلیم دل را بود هفت وادی که هریک را نشانه وخاصیّتی معّین در براست .

برخیز وبیا که خانه پرداخته ام         وزبهرتواین پرده بر انداخته ام 

اولین وادی را گویند . صدر که محلّ ظهور نور روح اسلام است . شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ فَهُوَ عَلَى نُورٍ مِّن رَّبِّهِ : کسى که خدا سینه‏اش را براى اسلام گشاده و برخوردار از نورى از جانب پروردگارش می ‏باشد . وَحِفْظًا مِّن کُلِّ شَیْطَانٍ مَّارِدٍ   و آن را از هر شیطان سرکشى نگاه داشتیم . وشیطان به حریم آن وارد نشود وبرای او صد دیوار ودر است  .

دومین وادی را گویند . قلب که محلّ نور عقل و ایمان است. کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمَانَ  در دل اینهاست که خدا ایمان را نوشته وایمان در براست .

سومین وادی راگویند . شغاف که محل محبت وشفقت بر خلق است . قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا . سخت‏ دوست دار او شده وعاشق است  .

 چهارمین وادی را گویند . فوُاد که محل روُیت ومشاهدات است .  مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى  . آ نچه را دل دید انکارش نکرد .اودیده است .

پنجمین وادی را گویند. حُبّة القلب که محل محبّت حضرت حق و خاصّ حضرت است .                                                

ششمین وادی را گویند .سویدا که محل مکاشفات غیبی و درک علم لدنّی وعلم اسماء است .   

هفتمین وادی را گویند.مهجة القلب که تجلّیات صفات حضرت حق وظهور غیب الغیوب است .                                                           

 روح وتن در هم شدند و دل پدید آمد . نفس هم  ازسایه  دل برپا میشود. دل با روح همدم و نفس هم با تن . درکار دنیا در راه میشود .  نفس روح حیوانی بود که ز دل بر پا شده . در درون نفس حضرت آدم انفاس فرزندان او درکاردنیا میشود .درقالب  تن حضرت آدم  قالب فرزندان او همراه شده . از وجود نفس حضرت آدم دو فرزند  شهوت وغضب با او همراه میشود . دو فرزند پروریده شد ز شهوت ظلمت و تاریکی دنیا و از غضب جهل ونادنی انسان در کار دنیا میشود.            

درکوی تو ره نبود ما ره کردیم          درآینهَ بلا نگه ما کردیم

عیش خوش خویشتن تبه ما کردیم      کس را گنهی نیست گنه ما کردیم

سودای تمنّای سلوک سرهای مُلوک را شاید . از دست وپای هر گدای بینوایی این فتح باب اعظم بر نیاید . اگر از تصرّف ابلیس پر تبلیس خلاص توان یافت . لباس فقر وکسوت ایمان و دولت سعادت به لطف حق توان یافت .

آنچه حکمت است در میرانیدن بعد از حیات و در زنده کردن بعد از ممات  پنج حالت است .

اول حالت . عدم : یعنی انسان را درکتم عدم در علم حق وجودی بود امّا بر وجود خویش شعوری نداشت و ذاکر ومذکور خود نبود .

دوم حالت .روح : انسان چون از کتم عدم به عالم ارواح پیوست او را به خود شعوری پدید آمد و ذاکر ومذکور خود گردید .

سوم حالت . تعلق روح به قالب : از روح خود در او دمیدم . ونَفخت ُ فِیه مِن روحی .

چهارم حالت . مفارقت روح از قالب : کُل نَفس ذائقة المُوت .

پنجم حالت . اعادت روح بقالب : سَنُعِیدُها سِیرَتَهاالاولی .

این پنج حالت انسانرا بضرورت می بایست تا در معرفت ذات و صفات خداوندی بکمال خویش رساند و کُنتُ کَنزُ مُخفیّا را به نمایاند . 

چو دانستی تو راه حق . راهش را تو دیدی . چو دیدی راه حق به الطافش به  مقصد تو رسیدی . رسیدی چون به حق . بود وجود خود به بودش تو بدیدی . زشرم ببود حضرتش نابود گشتی تو زبود خود ندیدی . زنابودی خود از بود حق . در بودش تنیدی .

إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَن تُؤدُّواْ الأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا : خدا به شما فرمان مى‏دهد که سپرده‏ها را به صاحبان آنها رد کنید .النساء 58

 حضرت حق هزار ویک آیینه . اندر هبوط در دل حضرت آدم نهاد . با لطافت و ظرافت حمل آنرا اندر عروج در دل حضرت خاتم نهاد . قصد بالا کرد تا بار امانت بسپرد از فرازش عالم افلاک شد . در نشیب او زمین و کوه ودریا پرورید وپر بار شد . ازآن لطف خداوندی معرفت از صفت محبّت و حقیقت محمّدی درقلب خلایق بارشد  . تاکه هیچ ذره وظرفی نماند تهی از مهرخدا محبّت محمّدی در کارشد .

 احد در میم احمد گشته ظاهر        در این دو آمد اول عین آخر

از احمد تا احد یک میم فرقست     جهانی اندراین میم غرقست

نمی گنجید آنجا میم احمد             احد شد در زمان بی خود محمد

محمد محو شد تا ماند الله             کجا ماند کسی اینجای آگاه

خود ثنای خود نماید حق . کسی لایق نبود وروح محمّدی چون آیینه  درکارشد . حمد حق ازجان احمد بهر حق زیبنده بود چونکه جایش قاب قوسین بود و سرّ اوادنی شد .

در ثنای حضرت ذات احد . لازم صفات حق بود حضرت محمود .احمد . محمّد (ص) درکارشد . لَا أُحْصِی‌ ثَنَآءً عَلَیْکَ . ثنای‌ ذات‌ تو هم‌ از صفات‌ تو درست‌ آید .

عاشقی را دید روزی دلبری            با دل پُرآتش وچشمِ تری

نام جانان بر لبش پیوسته بود        چشمِ عرفانش ولیکن بسته بود

سوخت دل معشوق را بر حال او     پیش او بنشست بهر جستجو

وآن نمی دانست کو یار وی است    مستی و ذوق و نشاطش زین می است

عاشقِ او گشته بود از نام او         رفته از نامی ز دل آرام او

نی جمالش دیده روزی در گذر       نی شبی را کرده در کویش سحر

گفت با من گوکه معشوق تو کیست   تا نمایم چارهَ آن گر رهیست

گفت باشد آن فلان فخرِ زمن          گفت بس سهل است آن در پیشِ من

تا تو را بر وی رسانم متصل          لیک باشد شرط بینائیِ دل

تا که بشناسی چوبینی روی او        همنشین او شوی در کوی او

ورکه نشناسی تو او را از رهی       عاشقی بر وَهمِ خود نی بر مَهی

پیرهن بگذار وشو یوسف پرست      یوسف از پیراهن وپیرایه رَست

تانگردد قیدِ صورت رهزنت            حاصل از یوسف شود پیراهنت

بوی پیراهن هم ارمحبوب بود         نی بر اخوان، بلکه بر یعقوب بود

 عن اللّه تبارک و تعالی : یا أحمد، لولاک لما خلقتُ الافلاک و لولا علیٌ لما خلقتُک و لو لا فاطمه لما خلقتکما؛ أی احمد، اگر تو نبودی ، افلاک را خلق نمی کردم ، و اگر علی نبود، تورا خلق نمی کردم و اگر فاطمه نبود، شما را خلق نمی کردم  .

دوش می گفتند پیری در خرابات آمدست          آب چشمش با صراحی در مناجات آمدست

می عسل گردد زدستش بتکده مسجد شود     پیر عاشق بین که چون صاحب کرامات آمدست

 


  
  

یاعلی مدد

سُبْحَانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا یَصِفُونَ      منزه است پروردگار تو پروردگار شکوهمند از آنچه وصف مى‏کنند  الصّافات 180   

  حضرت حق بود. تنها وپنهان زچشم ما سوا . خواست تا بینند ش خلایق  در خفا . حضرت آدم را نمود آیینه اش با هزار ویک کان لعل و زرینه  بپا . حضرت آدم تنش از گِل وآیینه هایش در دل . حضرت حق پرورید اورا در کارگاه. از ملائک بود این درگفتگو این چه نقشی است که از مکنون غیب آمد بارگاه . لحظه ای ابلیس پر تبلیس درون حضرت آدم کشید خود تا شود با صنعت حق آشنا .

دید عالم اکبر درون اوست تنش همچون زمین . رگها چون نهر آب واستخوان  چون کوهها و همچون گیاهان باشد مویها  . چهار فصل چون چهار طبع بوده وچهار قوّه چون چهار باد و چهار آب شور وتلخ و شیرین و گندنا . همچو آب چشم و گوش وبینی ودهان  ابلیس گردید آشنا .

در درونش دید قصر و ایوانی به پیش سینه اش چون سرای صد پادشاه . هر چقدر کوشید تا درب سرا پیدا کند ممکن نشد با خودش میگفت مشکلی مانده زآدم اینجا بجا . بعد ها فهمید آن خانه که او راهش نبود در اندرون آدمی آن را دل گویند آن گنجینه سرا .

ابلیس وملائک ازفساد آدم گفتند . آنها خلعت دُر ملامت به بالای حضرت آدمی سفتند . جان آدم بحضرت میگفت یا ربی بار امانت به ریسمان ملامت دوختند . ما سلامت بفروشیم وملامت بخریم آتش بار امانت رابجان افروختند . 

حضرت آدم مسافر شد به اسفل تا که سازد عالم اجسام را . راه دشوار است گنج همراه و رهزنها فراوان مسافت بس بعید تاکی میرود این راه را. ذوق انُس حق رود از خاطرش یانه  . دشمنی ابلیس که اندر درون او رفته بود دارد یاد را.

روح اندر قالب تن شد خانه بس ظلمانی و تاریک دید . خشت هایش بر اساس چهار رکن متضاد  آب وآتش و خاک وباد دید . به نگهبانی نفس سگ صفت را با گنج خود همراه دید  . روح پاک خویش را که اندر قرب حق پرورده بود بیتاب دید . قدر انُس حضرت عزّت که با جانان خود همراه بود نشناخت  وندانست وندید .

راه برگشتن بدان  وادی نبود و مرکب نبود و ره ندید . شد شکسته ودرمانده از دلش آهی سرد او بر  کشید . از درون آه سردش صورت عالم ونُقل و میوه وگندم برایش شد پدید .همچنان اطفال آن طفل ره بچیز های رنگین و  قصه های دلنشین مشغول و از وحشت دنیا دلبرید . باز وحشت صورتش در هم می کشید و از یاد انُس وکنارش با حضرت حق ازهمه چیز دل می برید .

وحشتش چون کم نشد از نفس او حضرت حق حوّا را آفرید . در کنار او نهادش گفت با او انُس گیر وبا او باش حق برایت آفرید .

ای گل تو بروی دلربائی مانی           وی مُل تو ز یار من جدائی مانی

وی بخت ستیزه کار هر دم با من        بیگانه تری بآشنائی مانی

بشاهد بازی آمد آدمی شهوت بدو قالب شده بخوش خوردن وخوش خفتن اُنس حق نقصان گرفت .  نیم روزی او چنین در کارشد حق بدو فرمود اُنس ما بگذاشتی و بغیر من مشغول گشتی انسان تورا نسیان گرفت .

یاری که همیشه در وفای ما بود         کارش همه جستن رضای ما بود

بیگانه چنان شد که نمیداند کس          کو در همه عمر آشنای ما بود

گفت آدم را برو با نسیان وفراموشی زحق  تو دور شو .  تاج از سر بر زمین نه با حّوا برو از ابلیس و آن شجر تو دور شو . تو ز رحمانی شده رویت جانب شیطان وحیوانی برو تو دور شو . تو برو تانسخه جامع شوی تا بسوی ما تو راجع شوی از نفس خود خواه دور شو . گفت آدم : خداوندا حق تو نشناختم این سرگردانی وملامت و خواری و مذلت حق بود. این دور شو . 

چهارصد سال آدمی گویند که زاری می نمود . ازقوی شهوت وندای فریب ابلیس بیزاری می نمود . از حق وعون او طلب مدد ویاری می نمود . با دل بریان ودیده گریان زبانش ازجان بیانش می نمود . همه درمانده ایم فریاد رس تو . همه بیکس کس بیکس تویی تو می نمود . مرا با من تو مگذار . مرا چون بر گرفتی تو به مگذار . بشادی پروریدی غم به نگذار . نگاری که نگارستی به ننداز . عزیزی کرده ای را خواری به مگذار می نمود .

بازآ .که از آنچه بودی افزون باشی         ور تا بکنون نبودی اکنون باشی

اکنون که بوقت جنگ جانی وجهان          بنگر که بوقت آشتی چون باشی

فَتَلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ اِنَّهُ هُوَالتَّوّابُ الرَّحیمُ :37بقره  پس آدم کلماتى از پروردگارش دریافت داشت وخداى پرمهر توبه او را پذیرفت.  چرا که او توبه پذیر و مهربان است

 روی خود زآئینه بیند هر کسی                 تاشود برحسن وقبح آگه بسی

نیست در آئینه نقش خوب و بد                خوب و بد بر وی شود ز آئینه رد

بی تفاوت تافت خورشید وجود                 برگُل وسِرگین به تعیین حدود

ناشی از سِرگین نشد جز بوی زشت          وزگُل آن طبع خوش وبوی بهشت   

 إِنَّ رَبَّکُمُ اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ به یقین پروردگار شما خداست که آسمان‏ها و زمین را در شش روز آفرید:سوره اعراف 54

 رتبه ها یعنی شش آمد سربه سر              کو شد از هریک به وجهی جلوه گر

هستی اول که ظل ذات اوست                   درتجلّی اولین آیات اوست

موج اوّل باشد از دریای ذات                   شدمسمّی او به اسماءوصفات

عقل اول گشت پیدا در وجود                    وز پی تعظیم حق اندر سجود

رتبه اول شد اسماء وصفات                    ثانی اعیان تمام ممکنات

سیمین جبروت و رابع در فتوح                هست ملکوت ار به تن داری تو روح

رتبه پنجم مثال آمد به اسم                      درششم فلک شهود اعنی که جسم 

از بیان ستّه ایام مقصود این شش است       شمس حق زین شش جهت در تابش است

حضرت حق آینه چون آفرید . او زخود وز نورذاتش آن نفس واحد آفرید . عقل کل لاهوتی . آن  سِر جانان جلال . گفت حق او را که . اقبل . پیشتر ، نزدیک شو با کمال . روح را  آن جان همراه با جمال . گفت حق او را که . ادبر . دور شو تو ، دورترشو با وصال . دورکرد نقاش کل تا اندر او اسماء خود سازد به همرای صفات . عالم جبروت ساخت . در وحدت کامل . ازنفس واحد آدم کامل آفرید . ازدرون آدم کامل او نفس ناطقه جفتش حوا آفرید .

قلب و روح وسِرخفی و وحدت است          این بلیّه سیِر روحانیت است

جمله احوال و مقامات سلوک                  با وصول آنسان که شد خاصّ ملوک

گشت تعبیر این مراتب زاقتضا                 خود به تسلیم و توکّل ورضا

هست اتمام مراتب در فنا                       زآن سپس گردد امام ذوالبقا

اَزواجُ مِّطَهَّرَه : جفت  و ازواج  دردرون هر آدمی روح  او باشد ونفس  . در بیرون مرد و زن . آسمان همچون پدر و مادر زمین . آدم و حوا آفرید . 

نفس واحد آدم کامل روش                      جفت او حوای کامل پرورش

آن به تحقیق است نفس ناطقه                  نفس حیوانی است وین ازسابقه

 منتشر شد زین دو نفس متصل                 از رجال و از نساء معتدل 

احمداز حاج محمود پرسید که چرا از دل به دو صورت یکی دنیایی ودیگرعلویی بطور متضاد تعریف میشود . حاج محمود چنین گفت .

که دل مابین روح ونفس بوده . که اورا گفته اند نفس ناطقه یا عقل دلارا . ودر قرآن از او کوکب شده یاد یا زجاجه آن عالم آرا . آینه دل سمتی روبه بالا دارد وسمتی به دون . او زبالا گیرد انوار الهی به پایین نور می بخشد فزون . دوصورت دارد اگرباشد تاریک از اعمال دنیایی مکدّر بی صفا وبی جلا . وگرباشد مصفّا اهل معنی را کعبه می گردد می نماید راه بالا . 

بود دل آن مجمع البحرین ما بین           دو عالم را وهست آن قاب قوسین

 شد آن بحر وجوب وبحر امکان            وزاین دو جمع آمد جسم با جان 

وسط بین وجود است ومراتب                که آن باشد تنزل را مناسب

دو وجه او را بنفس و روح باشد            دهم تفضیل تا مشروح باشد

از آن وجهی که برروح است منسوب       بصدرش ، اهل دل دارندمحسوب

وزان وجهی که برنفس است اَقرب         فوادش ، گر تو خوانی باشد انسب

 وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا . آیه 28 کهف

وهمیشه خویش را با کمال شکیبایی به محبت آنان که صبح و شام خدای خود را می‌خوانند و رضای او را می‌طلبند وادار کن، و مبادا دیدگانت از آنان بگردد از آن رو که به زینتهای دنیا مایل باشی، و هرگز از آن که ما دل او را از یاد خود غافل کرده‌ایم و تابع هوای نفس خود شده و به تبهکاری پرداخته متابعت مکن. 

 ثروتمندان عرب به حضور پیامبر صلّى اللّه علیه و آله رسیدند، واشاره به مردان با ایمانى همچون سلمان، ابوذر، صهیب، و خباب و مانند آنها کردند، گفتند: اى محمّد! اگراین گونه افراد را از خود دور سازى ما نزد تو خواهیم آمد ولى چه کنیم که با وجود این گروه جاى ما نیست! در این هنگام آیه نازل شد و به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله دستور داد که هرگز تسلیم این سخنان فریبنده تو خالى نشود و همواره با افراد با ایمان و پاکدل باشد. از سلمان  نقل شده که آن افراد عیینه بن بدر و اقرع بن حابس بوده اند که به پیامبر ص گفتند: شرط ایمان ما این است که این افراد ژنده پوش را ازخود دور کنی و این آیه در همان زمان بر پیامبر ص نازل شد. 

 خداوند خطاب به رسول الله می فرماید اینها را رها نکن چون ایشان در طلب وجه الله هستند و رحمت او را می طلبند و با توجه به صفات وعلم و قدرت و کبریائی حق نزد او تقرب می جویندونفس خود را در موضعی قرار می دهند که صفات الهی اقتضاءمی کند، مثلا آنقدر خود را در برابر حق ذلیل قرار می دهند که اقتضاء عزت و عظمت وکبریائی اوست :    تفسیر نمونه

بود ذات احد مجلای اولی            که عین الجمع و اوادنی اینجا

زآن مجلای ثانی جمع اسماء        به اولی برزخیّت هم مسمّی

بود اینجا مقام قاب وقوسین         که مجمع خوانیش مابین بحرین

بجز جبروت مجلای سیم نیست     که اینجا منکشف ارواح قدسیست

بود ملکوت خود مجلای رابع       بلفظی هم منصّات و مطالع

بود مجلای خامس عالم ملک       بکشف صوری اینجا بین یم وفلک 

گذشتن زین مراتب و زین مجلای مذکور. کار هرکسی نیست . کس ما حق بود اینجا کار ما جز بیکسی نیست . روند اخیاراین راه و روش را . که حق می پرورد و پرورش را . ز بالا نفس قدسی را کشانده نفس رحمان . سپس او را نموده هیولا پس نفس انسان . زپایین گفته او اسفار اربع . گشودن آن حجابات مرفع . ز کثرت رفتن وماندن به وحدت . گشودن پرده از اعیان محجوب و رفتن به وحدت . یکی کردن همه  ضدین یعنی ظاهر وباطن درحال وحدت  .رسیدن  دردرون کثرت خلقت به وحدت .

کرده حق برچهار قسم اخیار را         برگزیده بر عباد آن چار را

انبیا ، که محرم راز ویند                در حریم قرب دمساز ویند

صادقان، اهل عیانند وشهود             دیده ز اشیا سِّرسلطان وجود

وآن شهیدان، رسته از آمال خویش      در ره او داده جان و مال خویش

صالحان، بر پاس امر حضرتش          کرده واحد همّ خود در طاعتش

مارنفس پیرراه آن مارحضرت موسی کلیم الله ز پاکی و صفا گشته عصا .میدرد مار کژیها و دروغ وپلیدی های ساحران را آن عصا . چون بیاید راستی وپاکی و صدق وصفا تیره گیها را نمی ماند بقا .تیره گیها کرده ای سیاه کاری نمودی با اعمال خود و به خود کردی جفا . پرده های تیرگیها بر فکن از قلب خود تا با حق شوی همراه وبا آب معرفت یابی لقا .

چه آبی بود آن آبی که فرمود                جَعلنا کُلَّ شَئی حَی مِنَاالماء

اگر مقصود این آب است وآتش              حیات ما نبود از آب تنها

بود آن آب اصل فاطمیت                       که از وی آدم و عالم شد احیا

نبود ار او مقید را بمطلق                     نبد ربطی اگر دانی معما

علی مطلق زهر اسم و زهر رسم          زاحمد گشت اسم و رسم برپا

میانشان واسطه نفس بتولی                 که بر تقیید واطلاقست دارا

 بکابین بتول آن هشت نهری                 که آمد چهارپنهان چهار پیدا

وَحَمَلناهُم فِی البَّرِوَالبَحر: برّ عالم ملُک است ونفس . بحرعالم ملکُوت و روح . آدمی بار امانت می کشد از بّر وبحر. این باشد فتوح .عالم ناسوت مُلک ازعالم  ملکوت واو از روح کل آمد پدید . حضرت حق . نفس کُل را از پهلوی چپ از روح کُل بیرون کشید . حضرت حوّا از پهلوی چپ حضرت آدم خلق شد درکنارش آرمید .     








  
  
   1   2      >