سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی
ای مردم! بدانید که کمال دین جستجوی دانش و عمل به آن است. [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :15
بازدید دیروز :16
کل بازدید :31768
تعداد کل یاداشته ها : 36
94/2/7
1:16 ع
موسیقی
مشخصات مدیروبلاگ
 
محوعلیشاه[0]
پیرخاکسارحضرت خیرالحاج مطهّرعلیشاه وفات 1361/11/12

خبر مایه

هوحق یاعلی مدد

اَلحَمدُ لله الّذَی جَعَلَ کَمالَ دینهِ وَتَمامَ نِعمَتِهِ بِوِلایَةَِ اَمیرِالمُؤمِنینَ عَلِیّ بنِ اَبیطالِبٍ عَلَیهِ السّلامُ 

شانه کرد او زلف ومن گشتم پریش          نک پریشانم ندانم حال خویش

زین پریشان گفتها درحیرتم                    کزچه وباکیست روی صحبتم

      آنچه می گویم من از یا تا الف                  قصدعشق است ارچه لفظم مختلف 

           درزبان من ، بیان او نهان                  کیستم تو هم زبان و هم بیان        

     من زخود رفتم تو حرفش دارگوش                   شد زیک هی از سر دیوانه هوش    

      من زخود رفتم دلا تا دلبرت                   از غم سودا چه آرد بر سرت 


  
  

هوحق یاعلی مدد

 ثنائی گو بر ارباب بینش                           سزای صدر وبدر آفرینش

محمّد (ص) آنکه نور جسم وجانست            گزین ومهتر پیغامبرانست

حبیب خالق بیچونِ اکبر                           درون جزو وکل او شاه وسرور

زنورش ذرّهً خورشید و ماهست                  همه ذرّات را پشت و پناهست

فلک یک خرقه پوشِ خانقاهش                   بسر گردان شده در خاکِ راهش

طریق مصطفی گیر و دگر نه                     حقیقت را بجز او راهبر نه

چو نور پاک اوست از پرتو ذات                 نظر افکند سوی جمله ذرّات

زنورش گشت پیدا کرسی وعرش                یقین هم لوح وجنّت نیز وهم فرش

شب معراج دیدی حق عیان تو                   رسیدی در خداوند جهان تو

یقین دانم که مغز کایناتی                          عیان اندر صفات نور ذاتی

جمالت پرتوی در عالم انداخت                    خروشی در نهاد آدم انداخت

چو دیدی پیر راه بنگر نشانش ، که پنهان نیست او را مُهر ونشانش . یکی آن باشد که پیر راه را او دیده باشد ، ز بهر آن عزیز در خدمتش کوشیده باشد ،دگر عالِم بود علم حضوری ، نه ظلمات علوم نقلی و اندر سطوری ، رسیده او به لطف حق به آئین و اصولش ، شده با خدمت مخلوق حق اورا حصولش ، دگر عامل بود در اعتقادات ، نه او غافل بود در امر طاعات ، دگر تقوی و پرهیز از هر نفی عقل وشریعت وقرآن کتاب حق و اعتقادات ، که پرهیز از نشان اهل درد است ، که تقوی اهل راه را اعظم شرط مرد است ، ودیگر حیا از حق نماید او نه از خلق ، خرابی دلش ترسد نه از بد نامی دلق ، دگر صدق است پیر راه نشانش ، مریدان را رساند صدق او به آشیانش ، دگر از همتش گوهیم ، از گذشت و از کرم و از سخایش ، قویدل سِر پوشی و ستاری نشانش .

شریعت : نظم مملکت هستی وجود است و نمود شئونات سلطنت بود . آنکه راه بخلوت شاه داشت دورباش سلطنت را سهل ننگاشت . نه این است که چون عوالم معنی ظهور افراشت شریعت را باید گذاشت .

طریقت : ترک آرزوها و تصحیح خیالات و تبدیل نقص بکمال و یاد حق ملکاتش شود به عزت وبجلال  . طریقت ظاهرش اطاعت وخدمت پیر است و باطنش اطاعت از عقل است به تمام صفات  رسیده بکمال . دل بخدمت پیر راه احیا شود و وجود به پیروی از عقل که بکمک پیرگردیده مصفی بجلال .

معرفت : علم وشناخت اسماء وصفات حق تعالی است یعنی مشاهده جلوات حق در کل موجودات و رجوع به او با فراغت از کل ممکنات و پرداختن خاطر از ما سوای ذات . هر چه عارف از نفس خود بیگانه تر آید بر معرفت ربش بیافزاید .

اگر دیو طبیعت را بَهَشتی           هم این جا و هم آنجا در بِهِشتی

  عزیزی اهل راه میگفت . که جمال ولایت پیران ومشایخ طریقت در آینهَ احوال مریدان مشاهده توان کرد که راه این است . از کردار ورفتار وگفتارهر مریدی پی به ولایت شیخ او خواهی برد که مرید تحت تاثری آن ولایت است . 
وگفت درویش از بود خود شرمسار است او را به اظهار وجود خود چکار است . وگفت هرجماعتی ادعای هستی کنند و درویشان دم از نیستی و فنا زنند  کارشان اینست . وگفت راز و رمز طریقت به گفت نیاید وسخن بر وفق شریعت گوی وبه قناعت اشاره کن تا مخالفت نه افزایی و بر خود در گفتن میفزای وآنچه هستی خود را همان نمای که چون ظاهر خود بگردانی باطنت را بگردانند راه طریقت اینست .
وگفت اگر طالب راه به ارادت پیش تو آید پیش کسی آمده است که به معنای آن اعتقاد کرده  تو به آنان فریفته مشو ، که آنها از صدق اعتقاد خود بهره یابند و تو به منیّت خود بی بهره مانی و زیان راه اینست . وگفت ذکر قلب اهل راه ، معرفت است و ذکر روح او ، محبت است و ذکر سیر وسلوکش ،تسلیم و ذکر وجود او ، فنا فی الله است . وگفت ادعای در هر امری دلیل کذب آن دعوی است . دارنده هر امری را حاجت به ادعای نیست وچراغ بروشنی خود بی زبان گویاست و گوهر از شبه ناگفته پیداست دیده ها کم نور است  زین سبب گنجهای معرفت نا پیداست .
وگفت درسخنی جدل منما ومجادله مکن که کاری بیهوده است وچون یک بار گفتی نپذیرفت سخن را وا گذار کن که جای وظرفش در آن حد است . و گفت در طلسمات جز بد بخت نیفتاد و در وادی تسخیرات جز کودن قدم ننهاد که نشان بد بختی است . گفت آنکه خدای را خواند دعایش مستجاب است و آنکه هوای نفس را خواند با حضرت حق او را چه کار است .

پیری آن کو راه دان باشد به نص        در هدایت خاص از حق بل اخص

عالم و عاقل خلیق وبرد بار               با خلایق شَفق ورفقش بی شمار

بر خدا از هر کسی پیوسته تر            وز متاع ومُلک دنیا رسته تر

قانع و خاضع ، مجیب ومهربان          جود وایثارش فزون از مردمان

کُشته باشد نفسِ دون را در جهاد         باکسی او را بدل نبود عناد

آگه است از راه ومنزل با شهود           وز مقام فرق تا جمع وجود

با وجود آن ولی در نزد عقل              بس خطا باشد عمل بر عقل و نقل

ور که پیری این چنین ناری به دست    برکتابِ حق عمل کن هرچه هست 

هرچه را وهرکه را خواهی بغیراز عشق حق او بند توست . او تورا همچون مهاری میکشد اینسو وآنسو او زرین گردن بند توست . طالب بند مراد دنیایی شدی محمود خلاص مشکل شدست . طالب بند ومهار حق شو گردن ده بحق تا پیر راه گیرد بدست .

صوفی ایم و خرقه ها انداختیم            باز نستانیم ، چون درباختیم

ماعوض دیدیم ، آنگه چون عوض       رفت از ما حاجت وحرص وغرض

زآب شور ومهلکی بیرون شدیم           بررحیق وچشمه کوثر زدیم

جان زهجر عرش اندرفاقه یی             تن زعشق خاربن چون ناقه یی

جان  گشاید سوی بالا بال ها               در زده تن در زمین چنگالها

تربیت آفاق را بنظم شریعت کنند وتکمیل انفس را بسیر طریقت مقدور فرمایند .شریعت حفظ مراتب است از حق تا خلق و طریقت طی مقامات باطن است از خلق تا به حق تعالی .

روح : در وجود انسان مُدرک کلّیات محض و عبارت از عقل بسیط اجمالی است که در قرآن از او مصباح  یاد میشود .

دل : جوهری است مجرد نورانی و لطیفه است ربّانی و مُدرک کلیّات و جزئیّات و واسطه بین روح و نفس است که عرفای گرانمایه به او عقل تفضیلی میگویند که در قرآن از او زجاجه  یاد میشود .

نفس : مُدرک جزئیّات  فقط  که در قرآن از او مشکوة یاد میشود .

نزد ما توحید ، اصل مدعاست               و اختلاف از نفس پرحرص و هواست

هرزمانی در بشر بود اختلاف               از هوای نفس پُر آشوب و لاف

زآنکه دنیا جای رنج ومحنت است          دار سالم روضهَ بی آفت است

جانب دارالسلام حق رهنماست              هر که را خواهد بَرد بر راه راست



  
  

                                         یاعلی مددی

 وَحَمَلناهُم فِی البَّرِوَالبَحر: برّ. عالم مُلک است ونفس . بحر. باشد عالم مَلَکوت و روح . آدمی بار امانت می کشد از بّر وبحر. این  میباشد فتوح .عالم ناسوت مُلک وعالم  ملکوت از روح کُل آمد پدید . حضرت حق . نفس کُل را از پهلوی چپ از روح کُل بیرون کشید . حضرت حوّا از پهلویَ چپ حضرت آدم خلق شد و درکنارش آرمید 

یامراد ازبحروبَراندر وجود      عالم غیب است و اعیان شهود

یا مراد از جهر وسِرّممکنات    همچنان کاندر بهار و دی نبات

عالم ناسوت دنیا چون ماه دی است که درآن کلّ موجودات وخلایق می باشند اندر انجماد . باد وسرمایی در این عالم فتاد چون ماه دی ساخت عالم ناسوت وجماد . این دی حسّی بود یکماه اندر یکسال  نه عقلی  ومی آید بهار وگرما می گدازد موجودات جماد . چون بیاید آن گرمایی عقلی والهی کوه ها ودشت ها وسنگها چون روز قیامت آب میگردد وآدم روح میگردد آن جماد .

نفس اماره که کل اعضاء وجمله جوارح درفرمان اوست واو فرمانده است ، برسر فرمان حق او کی شود . از پی تبدیل اخلاق و صفات و تصفیه و تعویض وتغییر به صفات حمیده ، از تاریکی بسوی روشنی با نور شریعت راه طی شود . همره وهمراه با نور شریعت وعشق الهی واولیای حق کارحاصل میشود ، نه بفرمان عقل دنیایی و فلسفه و اخلاق باشد ،  بی جذبه حق و نور ایمان راه کی طی شود .

بگذاشته ام مصلحت خویش بدو        گر بکشد و ورزنده کند او داند

تا دل رقم عشق تو برجان دارد         باران بلا بر سر دل می بارد

جانا بسرت کز تو نگردانم روی        گرعشق هزار از این برویم آرد

ازظلمت طبع بنور شرع که در او جذبه حق می باشد . به سراج طریقت که در او سرّ رحمت حق می باشد . ره نمایان شده و نفس اماره تبه می باشد .

طاووس که او جمال با کمالی دارد . بلبل خوش الحان که هزار دستان دارد . طوطی که چه شیرین زبان انسان دارد . اینها نظررحمت حق را شایند ؟ یا نظارگی حق را پایند ؟ آنها  بر جمال شعله َ شمع جانان ، جانبازی را جز پروانه دیوانه بکار نیایند .  عاقلان جز به نظر کردن ونظاره گی نشایند .

خوب دنیا را تو بشناس و آن رویش ببین . تا نباشی همدم و همراه او بر جایت نشین . گنده پیر عجوزه نو عروس و او غدّار . بی وفا ومهر می باشد و مکّار . ز ابتدای عهد وگردش فلک دوّار . تا انتها و پایان کار روزگار. چندین وچند ها جوانان بُرنای چون نگار . رعنای وزیبا وبانشاط چون لطف نو بهار . به شوهری گرفت آن عجوزه به هزاران ساز وناز . به خاک می سپرد پس از تمتّع ونمی گشت بی نیاز . بایکدست با صورت مهر در آغوش میکشد . بادست دیگرش خنجر قهرش دردلش کشد . هرسر به بالین خود گرفت سر او را برید . هرکسی را او شکمش پر نمود شکم او را درید . هرکه او نوشش داد که بنوش نیشش زد . هرکه او نان وخورش داد نمک بردلُ ریشش زد . هرکه را همچو ددی گوشت به پیشش افکند . عاقبت پوست ازاوبهر کلاه سخت بکند . هر که را داد کلاهی سر او داد به باد . هر که را او تن وجان داد از مرگ امانیش نداد. هرکسی که دل خود به مهر دنیا یی بست . مسخره گشت وافتاد پشت و پهلوش بشکست .

هرآنکس درتودل بندد، زهی برخویشتن خندد         که جزبی معنیی خود را،چوتو دلدارنپسندد

اگر نوکیسه عشقی را،تو از شومی بدست آری      قباها برتو بر دوزد،کمرها برتو در بندد

اگرتوخود نیی جز جان، چنان بستانداز توجان      که یک چشمت همی گرید،دگرچشمت همی خندد    

مرغان سر بمرتبه َ بازی فرو نیارند . آنها این مقام را بازی شمارند . باز اگر سپید باز است . کجا چون پروانه  جانباز است . باز صیّادی جانشکار است . ولی پروانه را با جان چکارست . باز صیّادیست که صید از او جان نبرد . پروانه عاشقیست که تحفه بمعشوق بجز جان نبرد . مرغ کانجا به پرد . باید که پر نهادن . دیو کانجا برسد. باید که سر نهادن .

جز دست تو زلف تو نیارست کشید          جز پای تو سوی تو نیارست دوید

از روی تو دیده  ام طمع زان ببرید          جز دیدهَ تو روی تو نتواند دید 

اقلیم دل را بود هفت وادی که هریک را نشانه وخاصیّتی معّین در براست .

برخیز وبیا که خانه پرداخته ام         وزبهرتواین پرده بر انداخته ام 

اولین وادی را گویند : صدر . که محلّ ظهور نور روح اسلام است . شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ فَهُوَ عَلَى نُورٍ مِّن رَّبِّهِ . کسى که خدا سینه‏اش را براى اسلام گشاده و برخوردار از نورى از جانب پروردگارش می ‏باشد . وَحِفْظًا مِّن کُلِّ شَیْطَانٍ مَّارِدٍ   و آن را از هر شیطان سرکشى نگاه داشتیم . وشیطان به حریم آن وارد نشود وبرای او صد دیوار ودر است  .

دومین وادی را گویند : قلب . که محلّ نور عقل و ایمان است. کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمَانَ . در دل اینهاست که خدا ایمان را نوشته وایمان در براست .

سومین وادی راگویند : شغاف . که محل محبت وشفقت بر خلق است . قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا . سخت‏ دوست دار او شده وعاشق است  .

 چهارمین وادی را گویند : فوُاد . که محل روُیت ومشاهدات است . مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى . آ نچه را دل دید انکارش نکرد .اودیده است .

پنجمین وادی را گویند: حُبّة القلب . که محل محبّت حضرت حق و خاصّ حضرت است .                                                

ششمین وادی را گویند : سویدا. که محل مکاشفات غیبی و درک علم لدنّی وعلم اسماء است .   

هفتمین وادی را گویند: مهجة القلب . که تجلّیات صفات حضرت حق وظهور غیب الغیوب است .                                                           

 روح وتن در هم شدند و دل پدید آمد . نفس هم  ازسایه  دل برپا میشود. دل با روح همدم و نفس هم با تن . درکار دنیا در راه میشود .  نفس روح حیوانی بود که ز دل بر پا شده . در درون نفس حضرت آدم انفاس فرزندان او درکاردنیا میشود .درقالب  تن حضرت آدم  قالب فرزندان او همراه شده . از وجود نفس حضرت آدم دو فرزند  شهوت وغضب با او همراه میشود . دو فرزند  نازپرورده شده از  شهوت ظلمت و تاریکی دنیا و از غضب جهل ونادنی انسان در کار دنیا میشود.       

درکوی تو ره نبود ما ره کردیم          درآینهَ بلا نگه ما کردیم

سودای تمنّای سلوک سرهای مُلوک را شاید . از دست وپای هر گدای بینوایی این فتح باب اعظم بر نیاید . اگر از تصرّف ابلیس پر تبلیس خلاص توان یافت . لباس فقر وکسوت ایمان و دولت سعادت به لطف حق توان یافت .

آنچه حکمت است در میرانیدن بعد از حیات و در زنده کردن بعد از ممات  پنج حالت است .

اول حالت :عدم . یعنی انسان را درکتم عدم در علم حق وجودی بود امّا بر وجود خویش شعوری نداشت و ذاکر ومذکور خود نبود .

دوم حالت : روح . انسان چون از کتم عدم به عالم ارواح پیوست او را به خود شعوری پدید آمد و ذاکر ومذکور خود گردید .

سوم حالت: تعلق روح به قالب . از روح خود در او دمیدم . ونَفخت ُ فِیه مِن روحی .

چهارم حالت : مفارقت روح از قالب . کُل نَفس ذائقة المُوت .

پنجم حالت : اعادت روح بقالب . سَنُعِیدُها سِیرَتَهاالاولی .

این پنج حالت انسانرا بضرورت می بایست تا در معرفت ذات و صفات خداوندی بکمال خویش رساند و کُنتُ کَنزُ مُخفیّا را به نمایاند . 

چو دانستی تو راه حق . راهش را تو دیدی . چو دیدی راه حق به الطافش به  مقصد تو رسیدی . رسیدی چون به حق . بود وجود خود به بودش تو بدیدی . زشرم ببود حضرتش نابود گشتی تو زبود خود ندیدی . زنابودی خود از بود حق . در بودش تنیدی .

إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَن تُؤدُّواْ الأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا : خدا به شما فرمان مى‏دهد که سپرده‏ها را به صاحبان آنها رد کنید .النساء 58

 حضرت حق هزار ویک آیینه . اندر هبوط در دل حضرت آدم نهاد . با لطافت و ظرافت حمل آنرا اندر عروج در دل حضرت خاتم نهاد . قصد بالا کرد تا بار امانت بسپرد از فرازش عالم افلاک شد . در نشیب او زمین و کوه ودریا پرورید وپر بار شد . ازآن لطف خداوندی معرفت از صفت محبّت و حقیقت محمّدی درقلب خلایق بارشد  . تاکه هیچ ذره وظرفی نماند تهی از مهرخدا محبّت محمّدی در کارشد .

 احد در میم احمد گشته ظاهر        در این دو آمد اول عین آخر

از احمد تا احد یک میم فرقست     جهانی اندراین میم غرقست

نمی گنجید آنجا میم احمد             احد شد در زمان بی خود محمد

محمد محو شد تا ماند الله             کجا ماند کسی اینجای آگاه

خود ثنای خود نماید حق . کسی لایق نبود وروح محمّدی چون آیینه  درکارشد . حمد حق ازجان احمد بهر حق زیبنده بود چونکه جایش قاب قوسین بود و سرّ اوادنی شد .

در ثنای حضرت ذات احد . لازم صفات حق بود حضرت محمود .احمد . محمّد (ص) درکارشد . لَا أُحْصِی‌ ثَنَآءً عَلَیْکَ . ثنای‌ ذات‌ تو هم‌ از صفات‌ تو درست‌ آید .

عاشقی را دید روزی دلبری            با دل پُرآتش وچشمِ تری

نام جانان بر لبش پیوسته بود        چشمِ عرفانش ولیکن بسته بود

سوخت دل معشوق را بر حال او     پیش او بنشست بهر جستجو

وآن نمی دانست کو یار وی است    مستی و ذوق و نشاطش زین می است

عاشقِ او گشته بود از نام او         رفته از نامی ز دل آرام او

نی جمالش دیده روزی در گذر       نی شبی را کرده در کویش سحر

گفت با من گوکه معشوق تو کیست   تا نمایم چارهَ آن گر رهیست

گفت باشد آن فلان فخرِ زمن          گفت بس سهل است آن در پیشِ من

تا تو را بر وی رسانم متصل          لیک باشد شرط بینائیِ دل

تا که بشناسی چوبینی روی او        همنشین او شوی در کوی او

ورکه نشناسی تو او را از رهی       عاشقی بر وَهمِ خود نی بر مَهی

پیرهن بگذار وشو یوسف پرست      یوسف از پیراهن وپیرایه رَست

تانگردد قیدِ صورت رهزنت            حاصل از یوسف شود پیراهنت

بوی پیراهن هم ارمحبوب بود         نی بر اخوان، بلکه بر یعقوب بود

 عن اللّه تبارک و تعالی : یا أحمد، لولاک لما خلقتُ الافلاک و لولا علیٌ لما خلقتُک و لو لا فاطمه لما خلقتکما؛ أی احمد، اگر تو نبودی ، افلاک را خلق نمی کردم ، و اگر علی نبود، تورا خلق نمی کردم و اگر فاطمه نبود، شما را خلق نمی کردم  .

بهر این گفت آن نبیّ مستجیب                 رمزِ الاسلام فی الدنیا غریب   

زان که خویشانش از وی می رمند           گرچه با ذاتش ملایک همدم اند  

صورتش را جنس می بینند انام                لیک از وی می نیابند آن مَشام

همچو شیری در میان ِ نقش ِ گاو             دور می بینش، ولی او را مکاو

ور بکاوی، ترکِ گاو ِ تن بگو                   که بدرّد گاو را آن شیر خو

طبع ِ گاوی از سرت بیرون کند                خوی حیوانی ز حیوان بَرکند

گاو باشی، شیر گردی نزد او                   گر تو با گاوی خوشی، شیری مجو   

اهل راه شریعت وطریقت وحقیقت و معرفت  به روش پیامبر عمل می نماید تا اینکه اسلام را آشکار سازند.  یسیر بسیرة ما سار به رسول الله حتی یظهرالاسلام . نفس اماره شما عدوست اورا در زندان مجاهده دارید تا ازتن پرستی و راحت تن و تیمارآن مکاره دست برداشته و به روشنایی دل برسید . وَنَهیَ النَّفسَ عَنِ الهوی فَاِنَّ الجَنَّةَ هِیَ المَأوی  هرکس از هوای نفس دوری جست همانا بهشت منزلگاه اوست

چون مراد وحکم یزدان غفور       بود در قدمت تجلّی وظهور

بی زضدّی ، ضد را نتوان نمود      وآن شه بی مثل را ضّدی نبود

پس خلیفه ساخت صاحب سینه یی   تا بود شاهیش را آیینه یی

پس صفای بی حدودش داد او         وآنگه از ظلمت ضدش بنهاد او

دوعلم برساخت اسپید وسیاه          آن یکی آدم ، دگر ابلیس راه

درمیان آن دو لشکرگاه زفت          چالش وپیکار ، آن چه رفت رفت

هم چنان دور دوم هابیل شد         ضدّ نور پاک او قابیل شد

همچنان این دوعلم از عدل وجور  تابه نمرودآمد اندر دوردور

ضدّابراهیم گشت وخصم او    وآن دولشکرکین گزار وجنگ جو

دور دور وقرن قرن این دوفریق  تا به فرعون و به موسی شفیق

آب دریارا حَکَم سازید حق       تاکه ماند؟که بَرَدزین دو سبق؟

همچنان تادور وطور مصطفی   با ابوجهل ، آن سپهدار جفا

ملایک عقل محضند وطاعت وبندگی ویاد حق درطبع آنها وغذای حیاتشان می باشد . بهایم که شهوت محضند وعقل زاجر ندارند بر ایشان تکلیف نیست . آدمی که مرکّب از عقل وشهوتست نیمیش فرشته و نیمیش حیوان در کشاکش و جنگ تا راهش کدام سو فتد .

فرشته رست به علم وبهیمه  رست به جهل     میان دو به تنازع بماند مردم زاد

آدمی که در اندرون رنجی و دردی وفغانی وتحسّری می بیند و به زندگانی خویش راضی نیست آنها از مؤمنانند . اولیا الله منتظر ایشانند تا آنان را بمنزل خود رسانند و شیاطین منتظرند که بسوی خویش کشانند . حق تعالی حیوانیّت و انسانیّت را مرکّب کرد تا هر دو ظاهر گردندکه تعریف چیزی بی ضد او ممکن نیست . حق تعالی ضد نداشت پس این عالم را از ظلمت آفرید تا نور او پیدا شود .

انبیا و اولیا مظهر نور حقّند تا عالم روشن گردد وبطریق صورت یگانه از بیگانه ممتاز شود .مقابله آدم با ابلیس ،موسی وفرعون ، ابراهیم ونمرود ، مقابله حضرت مصطفی (ص) وابوجهل . انبیا واولیا الله  درمعنی ضدّ نداشته ودر صورت با ظهور ضد کار ایشان بالا گرفته و مشهور ومحبوب مومنین شدند .

روزموسی پیش حق نالان شده          نیم شب فرعون گریان آمده

کین چه غل است ای خدا برگردنم       ورنه غل باشد که گوید من منم

باز با خودگفته فرعون ای عجب        من نه در یاربّنا ام جمله شب

درنهان خاکی وموزون می شوم         چون به موسی می رسم چون می شوم

مراد از طاعت که موافقت اراده و امر الهی است که اعم از عبادات می باشد .طاعت اهل آسمان دنیا حال مومنانند که خوف و رجا رو میکند . طاعت آسمان دوم  که حب و حزن رو میکند . طاعت آسمان ملکوت بر شوق و هیبت وآسمان جبروت برمناجات و اجلال حق وآسمان ششم بر تواضع و تعظیم وآسمان هفتم بر منّت و قربت است که حال رو میکند .

اساس طاعت سه چیز است : خوف ،رجاء، حب . واساس معصیت سه چیز است : کبر ، حرص ، حسد . 

 دوش می گفتند پیری در خرابات آمدست          آب چشمش با صراحی در مناجات آمدست

می عسل گردد زدستش بتکده مسجد شود     پیر عاشق بین که چون صاحب کرامات آمدست

 

 


  
  
   1   2      >